خرید بک لینک
زنده بودن و زندگی کردن، سختترین کاری است که هرکس میتواند انجام بدهد؛ امّا هیچکس بابت آن از تو تشکر نخواهد کرد. خاطر جمع باش که این کار را برای خودت انجام میدهی.

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 14 مهر 1397 ساعت: 0:45

این قرمساقهای متوسط دلشان میخواهد تو را تا حد خودشان پایین بیاورند و در تساویِ کامل قرار گیرند. دلشان میخواهد حرفشان اعتباری داشته باشد و همیشه هم قیافهشان حق به جانب است. اگر جلو یکیشان را بگیری و خشتکش را بکشی روی سرش، احتمالا باز هم چرندیاتی در آستین دارد.

یک مشت جوجهی ادبی، یکمشت غریب و آشنایِ زردی به کون نکشیده، خیال میکنند قد و قوارهی ادبیاتاند. خیال میکنند مرد این راهاند. این فکل کرواتیهای مخنث، هنوز جای سفت نشاشیدهاند.

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 14 مهر 1397 ساعت: 0:45

زندگی کردن، فرد است. مولانا همیشه دلتنگ رجعت است و من همیشه پر از «شهوتِ رفتن»! دلتنگی، ضعف و خوف است؛ و رفتن پر از شور و حرارت. امّا رفتن فرد است. غریب است و رو به سوی غربت دارد.

این خاک، کیمیاست. آدم، گندم نخورد که به خاک بیاید، به خاک آمد تا گندم را بخورد. خاک، زاییدن است. زن است. و شهوتِ رفتن، مهارناشدنی.

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 14 مهر 1397 ساعت: 0:45

تن به بازی ندادم، اگر دادم به بازی خودم دادم؛ بدم میآید از شکستهنفسی، از بلاهت و از به جایی رسیدن در قماشِ شما! تن به قماشتان ندادم که در قماش من، ت

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 14 مهر 1397 ساعت: 0:45

سرم را خالی کن؛ با خالیام سر کن؛ سراسر من حالا از آنِ توست. دندان توست که به بوسیدنم میکشاند و دهان توست که تبعیدم میکند از وطنی به وطنی؛ پستانهایت، اجابتِ دعاست؛ رانهایت، سرزمینی است که من به یغما میبرم. از این حواس پنجگانه و بیحواسی کودکانه که میبینی باید بفهمی! که من مسافرِ بیراهههای بیپایانم. پیش و پس از این را نمیدانم. تنها اکنونم و اکنون تنهام! تنی در تنهاییام که جستوجویی دارد به سوی تو!

وطن میخواهم. میتوانی اگر، خاک باش، کیمیا باش.

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 14 مهر 1397 ساعت: 0:45

کسی با صدا و هیاهو، دلزده و دلسرد نمیشود. میبینی حالا! چیزی نیست. چیزی نیست. چراغ را خاموش کن.

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 14 مهر 1397 ساعت: 0:45

منی که ریگ به ریگ روان بودم، حالا آنقدر تلنبار شدهام بر خودم که نمیدانم آغاز را؛ از خود بگذرم؟! پا کو؟! منی که نمیهراسیدم، حالا از خودم میترسم، از این ریگزارِ بی تصویر و بیآرزو.

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 14 مهر 1397 ساعت: 0:45

آدمی وقتی که ضعیف است به عشق پناه میبرد، به خاطرات عاشقانه پناه میبرد. وقتی حس قدرت میکند، رومیگرداند. من این را بارها سنجیدهام، بارها محک زدهام

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 14 مهر 1397 ساعت: 0:45

از انسان عبور کردن، جا گذاشتن فاصلههاست؛ فراتر رفتن از شعر، فرود آمدن است. من خسته نیستم، من مشتاقم.

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 14 مهر 1397 ساعت: 0:45

کجا میرسی؟ نارسیده میگذری؛ گذشتن است که میرساندم. خیال میکنی چیزی هست؟ میگویمت نیست! باور نمیکنی! رهات میکنم تا بروی! قفا میزنم تا سریعتر برو

برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: شنبه 14 مهر 1397 ساعت: 0:45

صفحه بندی