برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی
یک مشت جوجهی ادبی، یکمشت غریب و آشنایِ زردی به کون نکشیده، خیال میکنند قد و قوارهی ادبیاتاند. خیال میکنند مرد این راهاند. این فکل کرواتیهای مخنث، هنوز جای سفت نشاشیدهاند.
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی
این خاک، کیمیاست. آدم، گندم نخورد که به خاک بیاید، به خاک آمد تا گندم را بخورد. خاک، زاییدن است. زن است. و شهوتِ رفتن، مهارناشدنی.
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی
وطن میخواهم. میتوانی اگر، خاک باش، کیمیا باش.
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی
برچسب:
نویسنده: اشکان محمدی